جذابیت علامه مصباح برای نسل سوم انقلاب
در سالهای نخست نیمهی دوم دههی هفتاد که هم نگارندة این سطور به درک و دریافتی از عالَم فرهنگ و سیاست دست یافته بود، و هم علامه مصباحیزدی، به واسطهی ایراد سخنرانی پیش از خطبه در نماز جمعههای تهران، به چهرهای عمومی و اجتماعی بدل گردیده بود، میباید نقطهی آغاز شکلگیری و شناخت نگارنده از جناب علامه دانست.
در آن سالهای پُرآشوب و تلاطمخیز که در بسیاری از محافل و حلقهها، بحثهای مناقشهبرانگیز سیاسی و فرهنگی شایع گشته بود، اظهار مخالفت با مواضع معرفتی علامه مصباحیزدی به رویّهای معمول تبدیل شده بود؛ چنانکه همسویی با ایشان و دفاع از گفتهها و نظرات وی، عملی هزینهساز و دردسرآفرین بود. از قضا، همین مخالفتهای غلیظ و غوغاآلود، سبب گشت نگارنده - که در آن ایام، در آغاز جوانی به سر میبرد و از نظر هویتی، ذهن و اندیشهی چندان سامانیافتهای نداشت- به مطالعهی نظرات و افکار علامه مصباحیزدی، به شدّت علاقمند شود. من بر این اساس، هم به تهیّهی کتب متعدّد ایشان همت گماردم و هم تلاش نمودم به صورت هفتگی، از جزئیات مواضع جاری و روزمرة ایشان، آگاهی دقیق حاصل نمایم. مواجههی مستقیم و بیواسطه با منظومهی فکری ایشان، پس از مدّتی نه چندان طولانی، حقیقت را بر من آشکار ساخت، و آن این بود که سخنان و نظرات این عالَم فرزانه، بر منطق محکم و پولادین استوار است و با شریعت مقدّس، اندک زاویه و فاصلهای ندارد. حتی دریافتم که ایشان دقیقاً در امتداد مسیر معرفتیِ دشواری قرار گرفته که پیش از وی، علامهی شهید آیتالله مرتضی مطهری (رحمه الله علیه)، در اثر اصرار بر پیمودن آن، جرعهی شیرین شهادت را نوشید و به لقای حضرت حقّ رسید. هر چه بیشتر پیش میرفتم و از محتوای افکار ایشان از یک سو، و مواضع مخالفان و منتقدان از سوی دیگر، آگاهی مییافتم، بیشتر بر عمق ارادت و اعتماد و باورم نسبت به علامه مصباحیزدی افزوده میشد. این روند تکاملی تا آنجا ادامه یافت که ایشان به یکی از مبادی سازندة هویت معرفتی و ایدئولوژیم تبدیل شد و در ذهنم، منزلتی کم¬ یافت. در همان سالها و پس از آنکه از جهت فکری و نظری به سطح قابل قبولی دست پیدا کردم، هم در نشستها و محافل گوناگون، به بیان واقعگرایانة نظریات اسلامی ایشان پرداختم و به پرسشها و اشکالات پاسخ گفتم، و هم در چند مورد، قلم به دست گرفته و در مقابل صفآرایی شیطنتآمیز جریان اصلاحطلبیِ سکولار، واکنش نشان داده و از حقانیّت و منطقیّت تفکر وی - دربارة خشونت، اسلامیّت و جمهوریّت، ولایت فقیه، مشروعیّت و مقبولیّت، حکومت دینی و ... - دفاع نمودم. امروز پس از پانزده سال آشنایی معرفتی و درسآموزی از نوشتهها و گفتههای علامه مصباحیزدی، به مثابه یک جوان نسل سومی، بر این باورم که ایشان مُرکّب از مجموعه خصایصی است که برای کلیّتش، نظیر و شبیهی در عالَم خواصِ اجتماعیِ متأخّر سراغ ندارم، اگرچه بسیار جُستهام. من مجاهدتهای ایشان را در دهههای دوم و سوم انقلاب، مشاهده کردم و با تحلیل غیرمتعصبانه، همچنان باور و اعتمادم به ایشان رو به صعود است.
بدیهی است که «عمل» در پیوند تنگاتنگ با «نظر» است؛ آنچنان که «نظر»، زیرساخت و مبنای «عمل» را فراهم میآورد و آن را توجیه میکند. البته، میان «نظر» و «عمل»، رابطة معکوس نیز برقرار است؛ یعنی گاه «عمل» بر «نظر» تأثیر مینهد و آن را رنگآمیزی میکند، اما نگارنده در این بحث، بر تأثیر «نظر» بر «عمل»، انگشت تأکید نهاده است و قصد آن را دارد که این رابطه را از زاویهی پیش گفته، مورد مطالعه قرار بدهد. به زبان فلاسفهی مسلمان، معارف بر دو قسم است: «حکمت نظری» که از هستها و نیستها سخن میگوید و در مقام توصیف عالَم واقع است، و «حکمت عملی» که از بایدها و شایدها سخن میگوید و در مقام توصیه برای انسان است. بر این اساس، باید گفت «حکمت عملی» از متن «حکمت نظری» برمیخیزد؛ یعنی اگر آدمی چنین میکند یا چنان نمیکند، به دلیل تصوّر و تصویری است که از انسان، جامعه، و تاریخ و ... دارد. سلسله مبادی معرفتی و نظری که مولّد و منشأ کنشگری سیاسی علامه مصباحیزدی بودهاند، به شرح زیر است:
دوگانه «تکلیفمداری- منفعتمداری»
افعال و اعمال انسان مبتنی بر اغراض و غایاتی است که در ذهنیّت وی، پنهان است. از جهت ارزش، این اغراض و غایات دو دستهاند: یا آدمی در جستجوی انجام «وظیفه» است، یعنی «تعهدّ» و «تکلیفی» را در دورن خویش احساس میکند و از اینرو، لذّت و خوشی خود را فدای ادای «وظیفه» میکند؛ یا اینکه «منفعت» خود را دنبال میکند؛ یعنی خواستههای مادّی و خودخواهانهاش را هدفگیری کرده و برای وصول به آنها، خط قرمز و حدّی را نمیشناسد و برنمیتابد. علامه مصباحیزدی، بر اساس شواهد قولی و فعلی ایشان، تنها در پی انجام «وظیفه» است؛ آن هم وظیفهی برخاسته از آموزهها و احکام شریعت. ایشان در برابر تمام چهرهها و جریانهای سیاسی یا معرفتیِ رقیب و معارض که گاه با هدف کنار آمدن با ایشان، پرچم مصالحه و مماشات برافراشتهاند، قاطعانه بر مواضع خویش پای فشرده و تصریح کرده که به هیچ بهایی، از انجام وظایف و تکالیف دینی خود، رونمیگرداند و سازشِ شریعتسوز اختیار نمیکند. همین نوع نگاه است که سبب گردیده نسل سوم انقلاب به صداقت و حقانیّت ایشان باور آورند و ایشان را همچون جناب عمّار بشمارند که جز متابعتِ محض از ولیّ زمانه، سودایی در سر ندارد. علامه مصباحیزدی چنان معتقد به بایستگی انجام وظیفهی شرعی خود در حوزهی اجتماعیّات و سیاسیات است که از نثار جان و اعتبار خود پروایی ندارد.
دوگانه «ایدئولوژیگرایی- سیاسیکاری»
نگرش عاملان و فاعلان اجتماعی نسبت به کنشگری در عرصة اجتماع، دو گونه است: برخی ایدئولوژی و مکتب خود را ملاک قرار داده و خارج شدن از دامنهی اصول و آموزههای آن را روا نمیشمارند، برخی دیگر، رویکردی عملگرایانه (پراگماتیستی) را برمیگزینند و بر مبنای گزارهی ماکیاولیستی «هدف، وسیله را توجیه میکند»، از هر ابزار و تاکتیکی برای وصول به غایات خویش بهره میگیرند. برجستهترین مصادیق این رویه را باید در عالَم سیاست و عمل بسیاری از سیاستمداران جُست. در عالِم سیاست متجدِّدانه (مدرنیستی)، اخلاق و صداقت و پایبندی به عهد و مکتب، راه ندارند؛ از اینرو، مرزهای روشن یا متداومی وجود ندارد، و به این علت، گاه چهرهها یا جریانهای متضّاد و متعارض، به یکدیگر نزدیک میشوند تا بتوانند مقاصد و اغراض خود را برآورده سازند.
در دورهی پانزده سالهی نهضت اسلامی مردم ایران (۵۷- ۱۳۴۲ه.ش)، بحثهای متعدّدی دربارة دوگانهی «ایدئولوژیگرایی»/ «سیاسیکاری» یا «اصولگرایی»/ «عملگرایی» میان نیروهای انقلابی درگرفت؛ آنچنان که پارهای از نیروهایِ انقلابیِ مسلمان معتقد بودند که چون بدون همراهی و هماهنگی با نیروهای مبارز التقاطی یا الحادی نمیتوانند رژیم پهلوی را ساقط نمایند، نمیباید در این مقطع، «ایدئولوژی» را بر «مبارزه» اولویت داد و به دلیل اختلافات ایدئولوژیک، یک خط مبارزاتی واحد را دنبال نکرد. در نقطهی مقابل این نظر، بعضی از نیروهایِ انقلابیِ مسلمانِ دیگر - از قبیل علامه مرتضی مطهری و علامه محمدتقی مصباحیزدی- بر این باور بودند که چون بر اساس تفکر اسلامی، آنچه اصالت و اهمیت دارد، «ایدئولوژی» است و نه «مبارزه»، از هم اکنون میباید میان نیروهایِ انقلابیِ مسلمان و نیروهایِ انقلابیِ التقاطی یا الحادی، مرزبندی شفاف و غیرقابل اغماض وجود داشته باشد، تا اولاً نیروهای انقلابی جوانترِ جبههی اسلامی، به جبهههای رقیب و معارض نپیوندند، و ثانیاً، در مرحله پس از پیروزی انقلاب، نیروهای التقاطی و الحادی، ماهیّت انقلابِ روی داده را به نفع خود مصادره نکنند و سهمی از آن را مطالبه ننمایند. بر پایهی همین بینش سیاسی و اجتماعی بود که علامه مصباحیزدی، هیچگاه به سازمان مجاهدین خلق، روی خوش نشان نداد و اعلامیههای مشترک آنها با بعضی از نیروهایِ انقلابیِ مسلمان را تأیید و امضاء نکرد. در دورهی پس از انقلاب و به صورت خاص در سالهای اخیر، دوباره همین دوگانه، موضوعیّت یافته است، اما علامه مصباحیزدی، همچنان عمل سیاسی و اجتماعی متناسب با مبنای معرفتی دیرینهی خود را اختیار کرده و اتحاد و ائتلاف تاکتیکی و سیاستورزانه را بر التزام به درونمایههای ایدئولوژی اسلامی، ترجیح نداده است.
دوگانه «عینیّتاندیشی - ذهنیّتاندیشی»
پارهای از بزرگان و فرهیختگان عالَم علم و معرفت چنانند که به صورت کلّی، مستغرق در دغدغههای ذهنی و مجرّد خویش میشوند و به این دلیل، یا از شناخت واقعیات موجود در جامعه و اقتضائات و حوایج اجتماعی، باز میمانند و یا با وجود شناخت و آگاهی، بهایی بر آنها نداده و در برابرشان واکنش از خود نشان نمیدهند. چنین افرادی، به بیماری «انتزاعیاندیشی» مبتلا گشته و «زمانهآگاه» و «در صحنه» نیستند. در نقطهی مقابل، گروه دیگری از اندیشمندان، با وجود پرداختن عمیق و موشکافانه به مسألهها و دغدغههای علمی، از پاسخگویی به موقع به نیازهای جاری جامعه و کنشگری عینی در پهنهی آن غفلت نمیورزند؛ ایشان، «معرفتاندوزانِ جامعهاندیش»اند که در مقام مهندسی شخصیت خود، توازن و تناسب مطلوبی را میان «ذهن» و «عین» برقرار ساختهاند. علامه مصباحیزدی، متفکری از دستهی اخیر است. ایشان با وجود اینکه از اساتید سطوح عالی دروس حوزوی به شمار میآید و از جهت علمی و معرفتی، منزلتی تثبیت شده و متمایز در حوزهی علمیه دارد، به فضای عمومی جامعه، بیاعتنا نیست، بلکه مداخلهی در مباحثات و مناقشات آن را وظیفهی خود قلمداد میکند. به عنوان مثال، آن هنگام که جریان اصلاحطلبیِ سکولار با پا نهادن به درون ساختار قدرت سیاسی، تلاش کرد به واسطۀ سخنرانیها و نشستها در محافل دانشگاهی و مقالات و مصاحبههای مطبوعاتی، به تحریف و وارونه کردن ایدئولوژی اسلامی بپردازد و قرائتی لیبرالیستی از آن ارائه نماید، علامه مصباحیزدی در این زمینه واکنش جدّی و اساسی نشان داد و هزینهها و مشقّات این مداخله را به جان خرید. ایشان در سالهای اخیر نیز با هدایت جبههی پایداری و همچنین ورود به مسألههای سیاسی و فرهنگیِ عینی، بار دیگر جامعیّت شخصیت و منش خود را به نمایش نهاده است. علامه مصباحیزدی با وجود اینکه کمترین علاقهای به مطرح ساختن خود در عرصهی جامعه ندارد، اما انزوا و گوشهنشینی را برنمیگزیند و جامعه را به حال خود رها نمیسازد.
دوگانه «مرزبندی عقیدتی-تساهل عقیدتی»
علامه مصباحیزدی - همچون علامه شهید مطهری- چنان است که نسبت به عقاید و باورهای اسلامی، حساسیّت و جدّیت ویژهای دارد؛ به گونهای که هیچگونه کجفهمی و تحریفی را در این قلمرو برنمیتابد. از اینرو، پیش و بیش از دیگران نسبت به التقاطورزی و کجاندیشی در زمینهی اعتقادات دینی، واکنش نشان میدهد. در دههی پنجاه، شاید کمتر متفکّری در حوزه، به اندازهی علامه مطهری و علامه مصباحیزدی نسبت به پارهای از جریانهای معرفتیِ التقاطی همانند علی شریعتی، سازمان مجاهدین خلق، حبیبالله آشوری، گروهک فرقان و ... حساسیّت نشان داده و در برابر آنها، صفآرایی قاطع نمودند. چنین انحرافات و ناراستیهای اعتقادی، حتّی در اندیشهی برخی از بزرگان و سرشناسان، یا انحراف و ناراستی قلمداد نمیشد و یا در عرصهی پرآشوب مبارزهی سیاسی، ارزش و اهمیتی چندان برخوردار نبود. علامه مصباحیزدی در دورهی پس از انقلاب و به ویژه در دو دههی اخیر، همچنان عمل اجتماعی خود را از همین مبنای معرفتی (یعنی حساسیّت عقیدتی) برگرفته و برای آن، استثنایی قائل نشده است.
دوگانه «ولیّمبناانگاری- خودمبناانگاری»
علامه مصباحیزدی، به حق «عمّار انقلاب» نام گرفته است؛ چراکه ایشان تمامی تکاپوها و تحرّکات معرفتی و اجتماعی خود را در امتداد مطالبات رهبر معظم انقلاب قرار میدهد و همه را به ایشان ارجاع داده و دعوت به متابعت از وی مینماید. باور قلبی و ایمانی جناب علامه به حقانیّت و کفایت حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای، مثالزدنی و کمنظیر است؛ آنچنانکه ایشان به خود اجازه نمیدهد کوچکترین گامی برخلاف رأی ایشان بردارد. ایشان میگویند که گفتارهای عمومی مقام معظم رهبری مشتمل بر دو بخش «تصریحات» و «اشارات» است و ما علاوه بر التزام حقیقی به بخش «تصریحات»، مکلّف به شناخت مصادیق و مدلولات بخش «اشارات» گفتارهای ایشان و تبعیّت از آنها نیز هستیم.
امروز جوانانِ مؤمنِ انقلابی، به روشنی دریافتهاند که علامه مصباحیزدی، متّصف به صفات یاد شده است و به همین دلیل، محبّت و مودّت ایشان را در دل خویش جای دادهاند و او را مطیع حقیقی و شجاعِ ولیّ امر قلمداد میکنند. ایشان بیآنکه بخواهد، سهمی بزرگ و عمده در معادلات و مناسبات سیاسی یافته و از منزلتی متمایز برخودار گشته است که قابل گمانهزنی نبود. بدنه و عقبهی اجتماعیِ علامه مصباحیزدی، منافقان زخمخورده از ایشان را به تکاپو واداشته تا همچون اصلاحطلبان سابق، به ترور شخصیت ایشان رو آورند و اتهامات ناروا و ساختگی به وی نسبت بدهند. موج این تخریبها و لجنپراکنیها رو به فزونی است، چراکه انتخاباتی سرنوشتساز پیش روست.
به وبلاگ رضوان محدث پور خوش آمدید .تشکر از شما که اینجا تشریف آوردید از انتقاد مودبانه ات هرگز ناراحت نمیشم من یک خانم معلم ساده هستم گاهی نویسندگی هم می کنم ×××خدایا اصولگرا های خرماییی ما را خدایی کن تا هم خدا هم خرما نخواهند که اگر در هر عصری اینجور آدمها نبودند نه امام حسین تنها می شد نه امام حسن غریبانه صلح می کرد