اين داغ ماندني است!
عکس دختر سه ساله ای که به زنجیر کشیدند با لباس ابی رنگ بالای عکس نشریه پرتو
ببینید جلوش چشمانش سر والدینش را بریدند

محمدهادي صحرايي
مثل اين ميماند که تو را با دست و پاي بسته به آب بيندازند و خفه کنند. مثل اين ميماند که بختک و کابوسي دهشتناک تو را اسير خود کرده باشد و نتواني که بيدار شوي. مثل اين ميماند که بخواهي براي قومي کر و کور و کودن، مسألهاي علمي را استدلال کني. مثل اين ميماند که فرزندت بيماري لاعلاج گرفته باشد و در مقابلت ذره ذره آب شود و نتواني کاري بکني. مثل اين ميماند که در عزاي عزيزت، هيچ کس با تو همدردي نکند و در عوض جشن بگيرند و پايکوبي کنند. مثل اين ميماند که در کربلا براي گرفتن يک کف دست آبي که يک شيرخواره را سير ميکند علياصغر را سردست بگيري و بخواهي به يک گله گرگ، کمي از عطوفت انساني را حالي کني. مثل اين ميماند...
آري عزيزان! مثل اين ميماند که بخواهي کاري نشدني انجام بدهي، مثلا کودکان شهرهاي «الزهرا» و «نبل» را ببيني و آرام باشي، راحت باشي، بيخيال باشي، مثل جامعه بينالملل باشي و... آن کودکان بيگناه شکنجه شده و به مرور ميميرند، تنها به جرم شيعه بودن. شيعه بودن، آري شيعه بودن. شيعه مشکل هميشگي و حل نشدني شيطان است. شيعه بودن از نظر دشمنان خدا يعني مسلمان واقعي بودن و اين، جرم کمي نيست. در فتواهاي مفتيان حرف مفتزن وهابي، شيعه يعني مريد علي و فاطمه بودن و اين براي آنها سنگين است و بزرگ.
آري برادرم! دشمن از شيعه ميترسد. فرقي نميکند، از صغير و کبيرش ميترسد. از محسن در مدينه و جنين به دنيا نيامده عبدا... بن خباب در نهروان و علياصغر ششماهه در کربلا گرفته تا حبيب بن مظاهر کمر خميده. اصلا در مکتب شيعه است که کودکان به دنيا نيامده مرده ميشوند و ماندگار ميمانند و کودککشي فقط در مکتب فرعونيان و يزيديان است... و اوباما و نتانياهو و ملک عبدا... و اردوغان و....
دو شهر در همين نزديکي ما در سوريه است با نامهاي «الزهرا» و «نبل» در شمال حلب که دو سال است در محاصره جهل و کينه تکفيريها به سر ميبرند، فقط به خاطر اينکه شيعه هستند. ميگويند قبل از محاصره هفتادهزار جمعيت داشته ولي الان نميدانيم چند نفر باقي ماندهاند. ميگويند مردمش از شدت گرسنگي ماههاست گياه ميخورند، آب هم ندارند و چشم به آسمان دارند و اگر باران بيايد آب باران ميخورند. چند روز پيش دو کودک ديگر از آنها به خاطر گرسنگي و سوتغذيه به شهادت رسيدند. ميگويند سينفر از جوانان آنها براي مذاکره با تکفيريهاي محاصرهکننده رفتند تا از گرسنگي و تشنگي زن و فرزندانشان بگويند و بگويند که شيعه بودن ما به کنار، ما انسانيم، به ما غذا بدهيد... بعد از مدتي سي سر بدون بدن برگشت!
کودکي دو سه ساله را به زنجير ميکشند و در مقابلش سر مادر و پدرش را گوش تا گوش ميبرند و اين دختربچه فقط داد ميزند. شايد فکر ميکند که گوش دنيا ميشنود ولي اشتباه ميکند؛ چرا که بيش از دو سه سال سن ندارد و دنياي ما را نميشناسد. او فرياد ميکشد؛ چون کار ديگري بلد نيست و فرياد، کار ديروز و امروز مردم ستمديده است و تا بوده همين بوده. نه آغوش گرم مادري را دارد و نه دستان پر مهر پدري. شايد هم اشتباه ميکنم، شايد از سينه خشکيده مادرش جرعهاي شير ميخواهد که نيست. شايد از دستان بيرمق پدرش ياري ميطلبد که بيهوده است. شايد او خدا را به ياري ميطلبد که در همين نزديکي است و ميداند که اشک يتيم، عرش خدا را به لرزه مياندازد و دعاي يتيم، کاخ يزيد را؛ همانگونه که اشک رقيه و خون علياصغر بساط يزيد را در هم پيچيد.
دخترکم! من اشتباه ميکنم اگر بگويم که فرياد نزن. فرياد بزن! اصلا بيا من هم با تو فرياد ميزنم! من که نمردهام و ميتوانم داد بزنم. من هم شريک غم توام. اصلا امام مهربانمان گفت که ما شريک غم تمام مظلومان عالميم. من درد را ميشناسم. درد تو را ميشناسم و هم بيدردي دنياي ظلماني امروز را. من طعم اشک را چشيدهام. دختر عزيزم! فرياد بزن و اشک بريز که بوي محرّم ميآيد و ياد رقيه. که سالهاست قايق قلبم در اقيانوس اشکش درمانده است. دل من هم مثل چشم تو و گلوي پدر و مادرت خونين است. به خدا قسم چشمان من هم مثل چشمان قشنگ تو خيس اشک است. دستان من هم مثل دستان کوچکت بسته است و منتظرم. تو دهان به فرياد باز کردهاي و من دندان خشم و غيرت به هم ميفشارم. کي گفته که تو تنهايي؟ ما دو نفريم، صد نفريم، هزار نفريم، صدها هزار نفريم، ميليونها نفريم. همه منتظريم و آماده. ما يک ايران جوانمرد داريم هر چند که اصلا در مقابله با دشمنان خدا تعداد مهم نيست. کودک و بزرگ هم مهم نيست. اگر ميخواهي بيا تا برايت قصه علياصغر را بگويم که يک تنه لشگري بود براي پدرش. قصه رقيه، سکينه... دختر بچههاي لبناني، فلسطيني، عراقي. بيا از موشکباران خرمشهر و سوسنگرد خودمان برايت بگويم. کودکاني که کنار سفره و لقمه در دهان جان دادند. بيا تا برايت از حلبچه و سردشت شيميايي شده بگويم. از کودکاني که مثل ماهي دهان باز کردند ولي به هم نياوردند و در آغوش پدرانشان تا ابد آرام گرفتند. بيا از بمباران کرمانشاه برايت بگويم که چگونه در پناهگاه پارک شيرين شيرخوارهاي در آغوش مادر شهيدش زنده ماند و آخرين چيزي که از مادرش به خاطر سپرد، شهادتيني خونين بود. نگفتم درد تو را ميشناسم؟ نگفتم که با تو همدردم؟ اصلا ما به درد خو کردهايم و براي کودکانمان قصههاي بزرگانه ميگوييم.
دخترکم! زنجير به دستان کوچکت زدند چون که از دستان کوچک تو هم ميترسند مثل ترسي که يزيد از رقيه داشت. اصلا نميدانم چرا با ديدن تو اينقدر ياد رقيه افتادهام. شايد از اينرو است که محرم نزديک است يا شايد به خاطر اين است که حکايت تو خيلي به رنج رقيه شبيه است و از وقتي تو را ديدهام به ياد رقيه افتادهام...
عزيزکم! مبادا فکر کني که دنياي جديد از رقيه چيزي ميفهمد. نه نميفهمد. مبادا فکر کني که جايزه صلح نوبل و سفير صلح براي نجات من و توست، که نيست. مبادا فکر کني که اين جايزه گرفتگان صلح از اوباماي سياهدل و آنجلينا گرفته تا شيرين عبادي براي نجات صف بستهاند، که نبستهاند. آنها براي دستان قشنگت النگو نياوردهاند؛ زنجير آوردهاند. همه آنها دروغند، تزويرند و توهم و تباهي و هيچ در هيچ ولي هر چه هست رقيه است. صلح نوبل به يزيد دادند که با آن سر صلح را ببرد. به دخترک هاليوود دادند تا به راحتي از من و تو جاسوسي کند و تو را پاي تلويزيون و ماهواره خود بنشانند. به وطنفروش دادند تا تلخي نام شيرينش را بگيرند. و بايد اين را بداني که مبادا به دشمن ببندي تو دل.
حال برادرم! تو بايد بداني ما از قوم محمّديم که اسرائيليان قدم به قدم کودکي تا رسالتش را به طمع کشتنش به حيله پيمودند غافل از اينکه او هر کجا بود، خدا با او بود و سپس علي در کنارش. ما از آن قوميم که براي پهلوي شکسته مادرمان، استخوان سکوت در گلو خريديم تا اسلام را نفروشند. ما از آن قبيله عشقيم که حنجر علياصغر داديم تا اسلام بماند. اصلا ما از اول براي خدا سربهدار بوديم و براي دشمنان خدا سربهراه نبوديم و اين رمز پيروزي ماست و اکنون اينچنين است که دنياي امروز، چشمان از ترس دريده کودکان «الزهرا» و «نبل» را نميبيند. از آمريکا و غاصب قدس گرفته تا ترکيه و غاصب مکه و مدينه و اين يعني اينکه امروز کافران و اسرائيليان با امويان همپيمان شدهاند تا جنگ احزاب آخرالزمان به راه بيندازند و من و تو چه نشستهايم؟! آسوده و بيخيال. بدون درد همنوع و همکيش. برخيز که وقت جنگ است، نه هنگام درنگ.
به وبلاگ رضوان محدث پور خوش آمدید .تشکر از شما که اینجا تشریف آوردید از انتقاد مودبانه ات هرگز ناراحت نمیشم من یک خانم معلم ساده هستم گاهی نویسندگی هم می کنم ×××خدایا اصولگرا های خرماییی ما را خدایی کن تا هم خدا هم خرما نخواهند که اگر در هر عصری اینجور آدمها نبودند نه امام حسین تنها می شد نه امام حسن غریبانه صلح می کرد