علي شيرازي
سردار علي هاشمي را که ميشناسيد؟ فرمانده شهيد هورالعظيم را ميگويم. گرجيزاده و علي ناصري در ستادش فعال بودند. هر دو اسير شدند. خانواده سردار ناصري، علي را شهيد ميشمردند. جنازهاي هم به اسم او دفن شده بود و همسرش بارها به مزارش ميآمد و براي علياش اشک ميريخت.
يک روز فردي از سپاه به خانم علي ناصري ميگويد: يک راز را فقط به تو ميگوييم. کسي ديگر نبايد مطلع شود. اگر اين راز افشا شود، براي همسرت سنگين تمام ميشود. علي در اسارت است. اسمش را به کسي نگفته است. اگر او را شناسايي کنند و بدانند رئيس ستاد علي هاشمي است؛ حکمش اعدام است.
همسر علي ميپرسد: پس چرا به من گفتيد؟!
- اين راز را به تو گفتيم تا بداني علي زنده است و در انتظار علي بماني!
سالها او با راز علي ساخت و سوخت! و در برابر دهها انگي که به او زدند و گفتند: همسرش شهيد شده و در کنار قبرش مثل روزهاي اول گريه نميکند؛ سکوت کرد.
در روزهاي آخر اسارت علي، او با اسم ديگري براي همسرش نامه مينوشت. برادر زن علي هم به خواهرش شک کرده بود. سکوت همسر علي، داشت او را ميکشت و ترس از افشاي ماجرا و به خطر افتادن جان علي، برايش سمي کشنده شده بود.
در خانه گرجيزاده چه گذشت؟ بچههاي علي هاشمي چه کشيدند تا زماني که روشن شد علي هاشمي شهيد شده و جنازهاش بر روي دستان رفقايش تشييع شد.
خيليها نامي از علي هاشمي نميبردند به گمان اينکه اسير دست صداميهاست و افشاي نام هاشمي، مدرک قتل او ميشود!
حالا بيا بنشين پاي حرفهاي همه اين داغداران، ببين تا با صداي بلند گريه نکني، آرام نميگيري.
اين ماجرا، سهمي از هزاران راز از اين دست است؛ و من و تو، حتي نامزدهاي رياست جمهوري، نميفهميم، سالها در انتظار ناصري نشستن؛ آن هم با طعم تلخ سکوت، يعني چه؟! بيش از دو هزار جانباز قطع نخاعي داريم، يکي از آن دو هزار ميگفت: ما نه دستشويي رفتنمان مثل شماست و نه همسرداريمان! هيچ لذتي از دنيا نميبريم!!
سي سال فقط درد ميکشيم. يک لحظهاش را درک نميکنيم که جانباز چه ميکشد!
حالا يک نگاه کن به خانه هزاران شهيد؛ ناصري و گرجيزاده آمدند، اما زهرا، بيست و هفت سال است که به همراه مادرش در گوشه خانه خاکياشان، با اشک چشم گل درست ميکنند! هر عصر پنجشنبه، زهرا عکس بابا را به بغل ميگيرد و در کنار هر قبر شهيد گمنام، بابا را صدا ميکند! بابا! منم! زهرا!
حالا همين زهرا را ميبينيم که به همراه مطهره –دختر شهيد عليزاده– و شايد هزاران فرزند شهيد ديگر به صفحه تلويزيون چشم دوختهاند و به حرفهاي هشت کانديداي رياست جمهوري گوش ميدهند. ناگهان زهرا، به پهناي صورت اشک ميريزد. مادر سر دخترش را به دامان ميگشد و ميپرسد: دخترم چه شده؟ چرا گريه ميکني؟
و زهرا هق هق کنان ميگويد: مادر! مگر تو نميگفتي بابا؛ در زير گلولههايي قطعه قطعه شد، که صدام با حمايت آمريکا بر سر رزمندگان ما ميريخت؟! حالا گوش کن! حرفها را دقت کن! بعضي دم از دوستي با امريکا ميزنند! مادر! مگر تو نميگفتي بابا، در راه اسلام شهيد شد. او فدايي دين است. فدايي امام حسين(ع) است. فدايي ولايت است. حالا چرا بعضي از اين نامزدها، از دين و ولايت نامي نميبرند؟!
حرفهاي زهرا، قلبم را زخمي کرد. دوست داشتم تنها بودم و هاي هاي گريه ميکردم. در يک لحظه؛ همت و باکري و زينالدين و خرازي و ردانيپور و کلاهدوز و ميثمي از جلويم رژه رفتند.
به ياد حرفهاي محمد مشايخي افتادم که در شب عمليات کربلاي 5 ميگفت: من از کوچهاي آمدهام که همه پدرها شهيد شدهاند و من به فرزندانشان قول دادهام، يا راه کربلا را باز ميکنم و يا شهيد برميگردم! محمد با اشک ميگفت: اگر جنگ سخت شد و خواستم به دشمن پشت کنم، به پايم تير بزنيد که برنگردم و جلوي بچههاي شهدا سرافکنده نشوم!
محمد مشايخي بر روي همان خاکهاي پنج ضلعي و نزديک درياچه ماهي با خون خود نوشت: خدايا! ممنونم که مرا شرمنده بچههاي شهدا نکردي! آيا نامزدها بر اين وعده پايبندند، يا به عشق صندلي سرخ و سبز، راه را گم کردهاند. برخي هنوز به رياستي نرسيدهاند، براي مردم و آقا خط و نشانه ميکشند!
واي اگر مردم به اينها رأي بدهند! ديگر خدا را هم بنده نيستند.
به ياد حرفهاي مطهره افتادم که ميگفت: کسي حق ندارد به من يتيم بگويد. پدر من زنده است. شهدا زندهاند. من با بابايم زندگي ميکنم. او زيباتر از ديروز در کنار ماست.
مطهره دوازده ساله است. برادر 5-4 سالهاش، با صدايي مردانه گفت: من چند بار خواب بابايم را ديدم. او به من گفت: من با شمايم. در کنار شمايم.
با اين حرفها يک مقدار قد کشيدم و گفتم: کاش برخي از اين نامزدها به اندازه مطهره و حسين ميفهميدند. و بعد در فکر فرو رفتم: يعني واقعاً نميفهمند؟!
به ياد حرفهاي شهيد ناصرالدين باغباني افتادم که در وصيتنامهاش نوشته بود: ما هرچه داريم از امام داريم؛ براي جبران اين همه نعمتي که او به ما داده، جان چه قابل که جان همه عالم به فداي يک تار موي امام.
اين ياد مرا به جزيره مجنون برد. همانجايي که سينه و صورت محمد اسلامپناه بر اثر اصابت ترکش خمپاره، آبکش شده بود. استخوانهاي دست راستش از آرنج خرد شده بود و از تشنگي و ضعف، ناي حرف زدن نداشت. وقتي زخمهايش را بستند، گفت: جان ما فداي يک تار موي امام!
سرم را به سمت زهرا چرخاندم و گفتم: بعضي جانشان را فداي يک تار موي امام کردند، رأي که آسانتر است. زهرا جان! مطمئن باش اينبار مردم گوششان را به سمت صداي آقا ميزان کردهاند. مرادمان آنان را به عرصه رأي به اصلح دعوت کرده است؛ و مردم تابع و حامي ولايتاند! به کسي رأي ميدهند که نقاط قوت احمدينژاد را داشته باشد و نقاط ضعف او را نداشته باشد. زهرا که کمي آرام گرفته بود، گفت: ناراحتي من از اين است که چرا اينها به اندازه سهام خيام يازده ساله نميفهمند. آن دختر سوسنگردي وقتي ديد دشمن با تانک به شهرش حمله کرده است، با سنگ به جنگ تانک رفت، ولي بعضي از نامزدها ميدان جنگ دشمن را نميبينند؛ آيا اينان رئيس جمهوري در شأن ملت شهيد داده ايرانند؟! آرام به فکر زهرا آفرين گفتم و دعا کردم، خدايا! رئيس جمهوري در تراز ملت ايران، نصيب جمهوري اسلامي ايران بفرما!
رئيس جمهوري که بتواند درد زهرا و مطهره و درد همسر علي ناصري و درد جانبازان قطع نخاعي را بفهمد و پا روي خون شهدا نگذارد. رئيس جمهوري که براي خدمت به مردم، شب و روز نشناسد و آرمانها و ارزشها را تقويت کند. يک مرتبه تصور کردم که دارم با نامزدها حرف ميزنم و ميگويم: آقايان! آيا کتاب «دا» را خواندهايد؟ کتاب «نورالدين» را چه؟ «پايي که جاماند» را ديدهايد؟ آوازه «خاکهاي نرم کوشک» را شنيدهايد؟ دردهاي «قدم خير» را در «دختر شينا» خواندهايد؟ آيا کتابهاي خاطرات رزمندگان و آزادگان را مطالعه کردهايد؟! آيا ميدانيد نزديک پنجاه بار زير عمل رفتن يعني چه؟
درست حدس زدم! برخيها اصلاً نميدانستند «درد» يعني چه؟ نه! اشتباه ميکنم. درد را مگر ميشود نشناخت؟ درد دنيا را با درد دين اشتباه گرفته بودند! دردهاي سيده زهرا حسيني را نميفهميدند.
راستي چند نفرشان سرکشي به خانواده شهدا و جانبازان را فراموش نکردهاند؟ تا چه رسد به حضور در تشييع جنازه جانباز شيميايياي که 25 سال ساخت و سوخت و نيم چشم طمعي هم به رياست من و ما نداشت! با خود گفتم: چه خوب است فرياد بزنم: راستي شهدا براي چه رفتند؟!
گفتم: خاموش! اگر از شهدا بگويم، برخي رأي نميدهند! اگر از حجاب بگويم، بعضي خوششان نميآيد و به پاي صندوق حاضر نميشوند! اگر از دين بگويم و از ولايت، سبد رأيم پر نميشود! کعبه و بتخانه بهانه است؛ رأي هدف است!
يکمرتبه يادم آمد که سالگرد امام خميني(ره) است. از خود پرسيدم: اگر امام هم اين فکرها را ميکرد ما کجا بوديم؟ اشتباه ميکنند! اگر صاف و پوستکنده، از دين و ولايت و ارزشها حرف بزنند، رأيشان بيشتر هم ميشود. بر فرض هم که رأي نياورند، تکليف چيست؟ اصلاً هدف از شکلگيري نظام اسلامي چيست و اينها ميخواهند رئيس جمهور چه نظامي بشوند. نکند ميخواهند دوباره امام(ره) را به موزه تاريخ بفرستند؟ نه! اين تو بميري از آن تو بميريها نيست. اينبار دنياخواهان به حاشيه ميروند. همان تک و توکي که دم از دين و ارزشها ميزنند، در سبد رأي مردم قرار ميگيرند. يقين بدان زهراي عزيز که شهداي شما انقلاب را رها نميکنند و خدا پشتيبان ملت ماست. مردم ايران را نشناختهاند. اينان همان مردم 9 دي و 22 بهمناند. اينان جان ميدهند؛ و دين نميدهند. اينان به پاي ولايت سر ميدهند و در کنار ولايت، راست قامت ميايستند. اينها همان مردمي هستند که ميگويند: ما اهل کوفه نيستيم علي تنها بماند! خوب نگاهشان کن! مرادشان آنها را به ميدان حماسه فراخوانده است. با حضور گسترده و انتخاب اصلح، حماسهاي ميآفرينند که زهرا غربت در فراق پدر را فراموش کند. زهرا بخند که حماسه 24 خرداد، اشک را همسايه چشم دشمنان خواهد کرد و چونان حماسه 9 دي، استکبار را مات و مبهوت خواهد نمود.
به وبلاگ رضوان محدث پور خوش آمدید .تشکر از شما که اینجا تشریف آوردید از انتقاد مودبانه ات هرگز ناراحت نمیشم من یک خانم معلم ساده هستم گاهی نویسندگی هم می کنم ×××خدایا اصولگرا های خرماییی ما را خدایی کن تا هم خدا هم خرما نخواهند که اگر در هر عصری اینجور آدمها نبودند نه امام حسین تنها می شد نه امام حسن غریبانه صلح می کرد