|
ظهور 63 |
توجه مصطفی هم جلب شد و من متوجه شدم که جلب شدم توجه او با جمع شدن ماهیچه های اطراف چشمانش توام است. پیش از آن که واکنش نشان دهد و به سوی کبوتر برود و او را ناخواسته به پریدن وادارد، دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم: «خب، آقا مصطفی، از پدرت برایم بگو. خاطره ای از او به یاد داری؟»
هم او و هم فاطمه سریع خود را جمع و جور کردند و معذب نشستند.
|
ظهور 64 |
آقا مرتضی گفت: «بچه ها کوچک تر از آن بودند که خاطره ای از او به یاد داشته باشند.»
شروع کردم به توضیح دادن با این هدف که هم پاسخ آقا مرتضی ار داشته باشد هم مصطفی و فاطمه را به فکر کردن ترغیب کنم. این که کودک بعد از حدود دو سه ماهگی قادر به تشخیص چیزهایی است که به آنها نیاز دارد؛ مثلاً چرا به آغوش مادر و سینه او خو می گیرد، و آن لبخندی که به آشنا می زند، برای چیست؟ و چه کسی از پدر مادر به فرزند خود آشناترند و مثال زدم که دختر بزرگم، لیلا، هنوز نیم ساعتی از به دنیا آمدنش نگذشته بود که چشم باز کرد و مرا که برای اولین بار می دید. هشیارانه نگاه کرد و گفت: «ا» و با این کار باعث تعجب شدید پزشکان و پرستاران شد و در جایی که آنها سعی می کردند این حرکت لیلا را به بحثی علمی تبدیل کنند، من حرکت او را به پای این گذاشتم که مرا شناخته، که حتی وقتی در رحم بوده، مرا به حضورم در خانه و در کنار همسر احساس کرده و مرا به نیرویی که نمی دانم چیست، شناخته که حالا چنین واکنش عجیبی نشان داده است؛ و نتیجه گرفتم که پس چون آقا مصطفی دو سه ساله و فاطمه خانم ده ماهه بوده اند، حالا اگر نگوییم خاطره، حتماً پرهیبی از آن شهید را به یاد دارند و باید بیشتر
فکر کنند تا یادشان بیاید...
مصطفی آرام گفت: «آخر او هیچ وقت نبود.»
|
ظهور 65 |
در این جمله سوزی بود که فاطمه را به گریه انداخت، گریه ای نه کودکانه که خانمانه، گریه ای که انگار بغضی قدیمی، نه، قدیمی نه، بغضی را که زمان گرفته بود، شکست. چادرش را جلو کشید. آقا مرتضی دستپاچه گفت: «چی شد عموجان؟»
مصطفی حتماً دلیل گریه خواهر خود را می دانست که به نیابت از او گفت: «آخر ما هیچ وقت او را نمی دیدیم که خاطره ای ازش به یاد داشته باشیم.»
کبوتر پرید و نشست.
مصطفی ادامه داد: «او همیشه جبهه بود. وقتی هم که می آمد، آن قدر نمی ماند تا ما به او حتی عادت کنیم.»
گریه فاطمه شدیدتر شده بود و من متوجه شدم که چه ناشیانه و چه عریان به طرح مساله پرداخته ام و حسرتی را در این دو فرزند شهید آشکار کرده ام که به صورت رازی میان آن دو وجود داشته است. از سر تقصیر نگاهی به آقا مرتضی انداختم و او که لبخند زد، شرمنده تر شدم.
مصطفی با دلیلی که آورد، مرا منکوب تر از پیش کرد. به فاطمه اشاره کرد و گفت: « پدرم حتی موقع دنیا آمدن فاطمه این جا نبود. بعد هم آن قدر کم می آمد که ...»
لب هایش لرزیدند. نمی دانستم باید چه کنم، آن هم در جایی که گریه فاطمه ادامه پیدا کرده بود و صدایش بلندتر شده بود. مادرش سراسیمه به ایوان آمد و او را در آغوش کشید و پرسان به مصطفی و آقا مرتضی نگاه کرد. مصطفی سرش را زیر انداخت و آقا مرتضی لبخند زد، لبخندی که من صفت تلخ رابرای آن برمیگزینم،وبااشاره سرگفت:«چیزی یست.»
|
ظهور 66 |
خانم زنگی آبادی دستی به سر فاطمه کشید و گفت: «گریه نکن، مادر.»
رعشه ای صدایش را لرزاند. سر فاطمه را به خود فشرد و به همان سرعتی که آمده بود، رفت و من دیدم که در قامت فاطمه که به پشتوانه مادر ایستاده بود، انحنایی ایجاد شد و بعد که اشک را در چشمان مصطفی دیدم، لبم را چنان گاز گرفتم که طعم خون را در دهان احساس کردم. دست گذاشتم روی شانه اش و او را به سوی خود کشیدم و او انگار منتظر همین بوده باشد، به بغضی که شکست، لرزید. آقا مرتضی برخاست و به کتار حوض رفت و شروع کرد به قدم زدن. دستم را به سوی فاطمه دراز کردم و همان طور نگه داشتم تا ببیند و به سویم اید. صدای بال بال زدن کبوتر بلند بود و بیشتر و بیشتر می شد. گفتم: «مطمئن باشید حضور پدرتان خیلی قوی تر از حضور پدرانی مثل من است که مثلا زنده ایم. مطمئن باشید اوشمارامیبیند و به هر کارتان آگاه است.» فاطمه دست درازشده ام رادید.نامطمئن پیش آمدوکنارم نشست.
گفتم: «این را برای دلخوشی نمی گویم. باور کنید او به شما آگاه است، خیلی آگاه تر از من و دیگر پدرانی که به ظاهر بالای سربچه هایمان هستیم، و اگر نمی دانید بدانید که او می تواند و قدرتش را دارد که خیلی از آرزوهای شما را برآورده کند.»
|
ظهور 67 |
می کرد، متوجه نگاه او نشد. فاطمه لحظه ای چشم در چشم های من دوخت و من از عمق چشمان او به نفوذ صدای پدرش رسیدم که آن صدا به چنین چشم هایی مجهز بوده است. وقتی دید خیره نگاهش می کنم، در تردید آن که آنچه را در دل دارد، بگوید یا نه، لب هایش را به هم فشرد و آهسته، انگار می خواهد رازی را فاش کند، پرسید: «هر آرزویی را؟» سوال او متوجه ام کرد که در برخورد با آن دو فرزندی که بسیار حساسند، باید بیشتر مراقب باشم و هر چه را به زبانم آمد، نگویم.
گفتم: «تا چه آرزویی باشد.»
فاطمه صدایش را پایین تر آورد و سرش را جلوتر. گفت: «دلم میخواست برای یک بار هم که شده، او را می دیدم. آخر هیچی ازش یادم نیست...» و به مصطفی نگاه کرد. مصطفی سرتکان داد که آره، و به من نگاه کرد. خدا را شکر می گویم که آقا مرتضی از کنار حوض آمد و کنار ما روی ایوان نشست و مرا از تار آرزوی محالی که آن دو به دورم می تنیدند، رهاند. خواستم بگویم محال است که ناگهان کبوتر پروازکنان به میان ما آمد و شروع کرد به بال بال زدن. هر چهار نفر از جا برخاستیم.
آقا مرتضی گفت: «این چرا این جوری می کند؟» و به آسمان نگاه کرد. گفت: «نکند قرقی دیده؟»
پرهای کبوتر چرخ زنان روی بازو و چادر فاطمه نشستند و من ناگهان آنچه را که باید، دریافتم. از شدت هیجان می لرزیدم. دستم را دراز کردم به سوی کبوتر. بر کف دست نشست و آرام شد. به چشم هایش خیره شدم، به همان برق و نفوذ چشمان فاطمه مجهز بود.
|
ظهور 68 |
هر دو نگاهی به من انداختند و بعد خیره کبوتر شدند. فاطمه دستش را جلو آورد و بال های کبوتر را نوازش کرد. چشم هایش سرخ شود و گونه هایش خیس از اشک. مصطفی انگشت به زیر گلوی کبوتر گذاشت و در چشمانش خیره شد. کبوتر بی هراس به نوازش انان دل سپرده بود.
دیدم که آرام آرام لبخند به لب فاطمه و مصطفی می آید. آقا مرتضی با تعجب خیره کبوتر بود. احساس کردم از توی اتاق از پس پرده دو چشم ناظر ماست، دو چشمی که به مظلومیت فاطمه و مصطفی مرطوبند.
نویسنده با خود می گوید نکند این کبوتر خود شهید باشد و در دل خود سوال می کند حاجی خودتی؟... که متوجه می شود خودکار خودش بدون اینکه دستی آن را حرکت دهد شروع به نوشتن کرد و آیه «شهدا زنده اند و نزد خدا روزی می خورند آنها را مرده نپندارید» را نوشت که آن دست خط را برادر شهید دید و تعجب کرد که دستخط تازه است. و از برادرش می باشد و این را همرزمان شهید نیز تایید کردند.
راوی با خود می گوید.
چند فصل کتاب را نوشته ام. حاجی جان با تایید کار تا این جا به من برای ادامه، قوت قلب می دهی؟
پس چراخودی به من نمی نمائی؟تویی که به شکل کبوتری در
می آیی تا.. چه بگویم؟
در همین حین ناگهان شهید این مطالب را در صفحه 87 کتاب نوشتند. بقیه از زبان نویسنده فصل چهارده کتاب ظهور.
فصل چهاردهم
|
ظهور 87 |
دستنوشته و توصيه شهيد
بسم ا...الرحمن الرحیم.
1-اگر شما انتخاب شده اید، به دلیل روش تحلیلی کار شماست. پس انتخاب شما همان تایید کار شماست.
2-اشتباهی صورت نگرفته است که مجبور به دخالت شوم جز آن که شفای مادرم بیشتر از آن که رحمت خداوند بر من و برادرم مرتضی باشد، بر پدرم بوده است، زیرا خداوند نمی خواست زندگی بر او بیشتر از آن سخت شود. مرگ همدم در طاقت او نبود و چون فردی صالح بود، خداوند بر او این رنج را نپذیرفت.
3-درست است که پس از مرگ پدرم،من مرد اول خانه شدم،اما مادرم قویتر ازآن بودکه به من متکی باشد.
4-مبادا حق مرتضی ضایع شود. او در بیشتر کارها پس از مرگ پدرم همراه و کمک من بود.
5-در نوشتن محکم باشید و جز به رضای خدا نیندیشید، زیرا بسیاری از دقایق در زندگی من وجود دارد که متاسفانه به رضای دیگران اندیشده ام که رضای خدا در آن نبوده است. پس شما به حذف آن دقایق همت کنید، هرچند خداوند مهربان از هر آنچه قصور در زندگی من بوده است، در گذشته است. والسلام
|
ظهور 88 |
از شدت هیجان چنان می لرزیدم که ترسیدم قلبم تاب نیاورد.
آقا مرتضی را صدا کردم و با چشمانی اشکبار دستخط حاج یونس را نشانش دادم و گفتم:
« این دستخط را می شناسید؟»
با دقت نگاه کرد و ناباور به من خیره شد. گفت: «خط حاج یونس است!» و حیران به خط نگاه کرد و باز به من.
پرسید: «این را از کجا آورده اید؟»
توضیح آنچه خوانندگان می دانند، ملال آور است؛ اما جذاب آن است که او پس از شنیدن توضیح من آن قدر هیجان زده شود که بی کسب اجازه از من نوشته شهید را با خود ببرد و لحظاتی بعد صدای گریه و فریاد زن ها و بچه ها بلند شود. همسرش نام او را صدا بزند و بچه هایش بابا بابا کنند و من نیز که قادر به حفظ اشک هایم نیستم، به این فکر کنم
به وبلاگ رضوان محدث پور خوش آمدید .تشکر از شما که اینجا تشریف آوردید از انتقاد مودبانه ات هرگز ناراحت نمیشم من یک خانم معلم ساده هستم گاهی نویسندگی هم می کنم ×××خدایا اصولگرا های خرماییی ما را خدایی کن تا هم خدا هم خرما نخواهند که اگر در هر عصری اینجور آدمها نبودند نه امام حسین تنها می شد نه امام حسن غریبانه صلح می کرد