در ثناي بسيجي

 

آنروزي كه محمد امين (ص ) رداي رسالت پوشيد
و غريبانه پا به درياي حادثه نهاد
حلقه اي كه از كفتاران شب پرست در اطراف او شكل گرفت
غنچه نوشكفته آئين محمدي (ص )
در ميان تند باد خشن نامراديها
نيازمند نوازش باغبان مهربان بود
به ناگاه از ميان نعره هاي ديوان بد سيرت
مردان آسماني از آن سوي خاطرت مي آمدند
آنان بسيجيان اردوگاه محمدي (ص ) بودند
مرداني كه گمشده سالهاي خفته دردامن جهل و گمراهي
در چهره تابناكشان تفسير مي شد
مردان بسيجي پا به معركه خون و خطر نهادند
و بدينسان هاله اي از انوار مردان سبزانديش
بسوي آسمانهاي دور زبانه مي كشيد
حتي ستارگان آرميده در فضاهاي دور دست هم به شكار انوار برخواسته از وجود مقدسشان مي پرداختند
و از آن پس مردان حماسه را در ميادين سوداي عشق و شرف مي ديدي
مرداني كه سرپرشوربه تيغ خطر مي سپردند و
مرداني كه در قهقهه مستانه شان عندربهم يرزقون بودند
شور و عشق و حماسه در وجود بسيجياني گرد آمده بود
كه ميادين بدر واحد و خندق را در سينه بستر تاريخ آزادگان ماندگار نمود
و از آن پس داستان مهاجرت خونين عاشقان
در كرانه هاي گمنامي و بي ادعايي از رازهاي ناگفته
شاهكار آفرينش شد
كبوتران خونين بال آسمان خوبيها
از ميان تيرباران حوادث در ميادين
صفين , نهروان و جمل مي گذشتند
پرستوهاي آتش سوار حريصانه
به وادي حادثه ها كوچ كردند
بسيجيان ميدان خونين نينوا
غريبانه سر به سوداي عاشقي سپردند
و رقص مرگ در ميدان جانبازي را
به طنين خوش آهنگ زندگي در روز حادثه تفسير نمودند.
و بسيج از كربلا به انقلاب اسلامي آمد
و از آنجا به دفاع مقدس رفت
و بسيجي
شمع آجين ميادين خون و خطر شد
و امتداد يك حماسه ناتمام
و بدينسان بسيج و بسيجي
ترنم فرح بخش زندگي در
ساحل بي كران هستي شد
هر جا كه حادثه و خطر باشد
آنجا او حضور دارد و هر جا او هست
نسيم خوش اعتماد و اطمينان مي وزد
بسيجي ساخته و پرداخته ميدان عاشقي است
او جز قمقمه آبي كه سيرابش كند
و سلاح آتشيني كه سينه پر كينه خصم
بي مروت را نشانه رود
اندوخته ديگري در اين دنيا خاكي ندارد
حكايت بسيج از هرجا كه شروع شده باشد
به فاو و شلمچه و دارخوين ختم نمي شود
بسيج ميعادگاه سرخ عاشقان است
و بسيجي ذبيح خونين بال معركه گمنامي و بي نشاني
و بسيج يعني اردوگاه استقامت و امامت
و بسيجي يعني مالك , يعني عمار , يعني سلمان
و بسيجي يعني مظلوم كوفه و شهيد محراب
و بسيجي يعني علي (ع )
و آن بسيجي كه مظلومانه بشهادت مي رسد
او از خلق رسته و به حق پيوسته است
او خواب و خوراك را بر خود حرام مي كند
تا در آن دورتر كودك يتيم آرام در آغوش مادر
بخواب عميق فرو رود
او نگهبان كوي و برزن شهر خوبيهاست
خستگي در فرهنگ بسيجي پوچ و بي معنا است
او شور آفرين و حماسه ساز است
او باقي مانده اي از عاشوراي حسيني است
او در زير باران تير و گلوله متولد شده
ودر ميان امواج سهمگين حوادث بالنده مي شود
و سرانجام همچون موجي نا آرام در كرانه
خوبيها پا به ساحل شهادت گذاشته
و آرام و بي صدا به جاودانگان تاريخ مي پيوندد
سلام بر تو; سلام بر بسيجيان دريادل و ولايتمدار
و سلام بر بازوان دشمن شكار آنان
باز در امتداد ياد شما چشم در چشم كهكشهان داريم
تا هرگز از راهتان جدا نشويم
چرا كه تا كه از خونتان نشان داريم


بنازم همتت اي مرد ميدان

تقديم به مردان سبز انديش بسيج
زادگاهش ديار عاشقان بي قرار است
در بدو شروع انقلاب نوجواني شاداب و سرحال است
با تظاهرات وجنگهاي خياباني مانوس مي شود
فرمانده تيزبين انقلاب بر برج و بازوي ايمان ايستاده است
او فرمان بسيج عاشقان را صادر مي كند
نوجوان ما در بسيج ثبت نام مي كند
شب ها را به راز و نياز و نماز ونگهباني در راه خدا مي گذراند
او كم كم به يك جوان پخته و رعنا قامت تبديل مي شود
انحراف گروهي از جوانان اين مرز و بوم قلب و روح او را مي آزارد
با تيزبيني و درايت خاصي مراتب انحراف فكري را به آنها گوشزد مي نمايد ودر مقابل برخورد خشن و آزار دهنده آنان صبورانه مقاومت مي كند.
رعنا جوان قصه ما خواب و خوراك را برخود حرام مي كند
از علم و عمل و تيمار جان و روان , لحظه اي غفلت ندارد
متانت , صلابت و سلامت نفس , او را بشدت دوست داشتني كرده است
اين جوان ره صدساله را به يك شبه مي پيمايد
از برپايي جلسات قرآن و نهج البلاغه , سامان دهي بسيجيان تازه جذب شده
جمع آوري كمك براي ناتوانان و نيازمندان گرفته تا هدايت
هيئت عزاداري و ادامه تحصيل در دانشگاه و مبارزه با منافقين
و كمونيستها و توده اي ها را توامان در برنامه دارد
تجاوز وحشيانه دشمن به وطن تاب و توان را از او مي گيرد
در روزهاي نخست جنگ , عزم ديار عاشقان مي نمايد
در پادگان آموزشي مشتاقانه آموزشهاي چريكي را فرا مي گيرد
حال و هواي جبهه بدجوري او را بي تاب كرده است .
با اين همه , لحظه اي از آموختن فنون نظامي غفلت ندارد
بالاخره لحظه موعود فرا رسيده و در يك روز بيادماندني
در ميان شور واحساس وعاطفه خانواده و مردم محله
عازم جبهه هاي حق عليه باطل مي شود
به همه عواطف صبورانه پاسخ مي دهد الا از
خواهش دوستان در گرفتن عكس يادگاري
او مي گويد مي خواهم غل و غشي در كارم نباشد
مي خواهم كارم خالص فقط براي خدا باشد
او به همراه گروه عاشقان به جبهه مي رود
ايستگاه هفت آبادان , نخلهاي اروند , خرمشهر
چنگوله , بستان , سوسنگرد , زينبيه اهواز
هويزه , همه و همه او را بخوبي مي شناسند
او با پاي جان و سوار بر بال فرشتگان خدا
از بستر خاك تا ثرياي خوبيها هجرت كرد
در اينجا مردي به استقبال مرگ مي رفت
كه نظيرش را فقط در بدر و خندق مي شود پيدا نمود
جاذبه اي فوق تصور او را بسوي خود مي كشد
روح بلندش مترصد پرواز است
جوان عاشورايي ما در ميان آتش و خون و گلوله
تولد دوباره را تجربه مي كند
رقص مرگ در ميدان مين و سيم خاردار و گلوله هاي مستقيم دشمن رزم او را ديدني كرده است
برق شمشيرش جلوه هاي تيرگي را از ميان برمي دارد
دنيا و همه دارايي اش در مقابل او احساس فقر مي كند
زليخاي دلرباي زندگي قادر به صيديوسف ميدان انقلاب نيست
تك سوار بيابان سرخ عاشقي
سوار بر بال رمز و راز و نياز
غريبانه از ميان سنگرهاي سادگي و طراوت
تا بي انتهاي آرزوها هجرت مي نمايد
نام او را بخاطر بسپاريد او يك بسيجي شهيد است
سلام بر او و روزي كه از مادر زاده شد
و سلام بر روزي كه مرگ سرخ را در آغوش كشيد
و سلام بر روزي را كه در آستان حق سرافرازانه برانگيخته خواهد شد

 

 

**************

منبع خبر: روزنامه جمهوري اسلامي – 5/9/83